سکوت مرداب

کوشی پس کجایی ؟ 
تا کی میتونم نجیب باشمو وساکت خدا بسم نیست 
گاهی وقتا با خندیدنم چیزی از غصه هام کم نمی شه
گاهی وقتا مشکلام اونقد زیاد می شن 
که نمی دونم کدومشو باید حل کنم
گاهی وقتا اونقد احساس تنهائی می کنم که
آئینه رو کسی می بینم
با عروسکام می حرفم خنده داره نه
گاهی وقتا دردام اونقد دلمو تحت فشار می زاره 
که دفتر دلتنگیامو باز می کنم
و یه صفحه جدیدشو می خوام سیا کنم 
اما باور می کنی نمی تونم یعنی نمی دونم چی بنویسم 
گاهی اونقد دلتنگ می شم که پا می شم نماز می خونم
تا بعدش سرسجاده با هات حرف بزنم
اما لبام قفل می شن نمی دونم چر
گاهی بی دلیل دلم می گیره
گریه می کنم دلم می خواد داد بزنم 
صدات کنم و باهات درددل کنم 
اما حرفا رو نمی تونم بچینم کنارهم و بگم
واسه همین یه آهی می کشم و سکوت می کنم 
گاهی وقتا اونقد ناامید می شم که می خوام . . . 
خدا می دونی که چی می گم
